تبليغاتX
چرا من ... چرا تو ...چرا ما

چرا من ... چرا تو ...چرا ما

می در این میخانه غوغا میکند می گساران درد دل وا می کنند

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني

ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت

 اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت

ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي

 تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بود

باز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره

ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقد عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم


+نوشته شده در 87/08/20ساعت14:2توسط مینا حکمت | |

بنشین بگشاییم کتاب گله ها را

انگاه بخوان مثنوی حوصله ها را

 

گفتم که به گلبرگ تحمل بنویسم

از باغ دلم چید خزان حوصله هارا

 

ان گل که ز لبهای تو بشکفت در آن شب

از دشت خبر کرد همه چلچله ها را

 

فانوس نگاهت که دهد نور به ظلمت

تا مرز سیاهی ببرد قافله ها را

 

آن نیم نگاهی که بر ما نمودی

حلیست در این عمر همه مسئله ها را



 

+نوشته شده در 86/08/24ساعت14:12توسط مینا حکمت | |

من درختي بودم

پاي تا سر همه سبز

همه سر سبز اميد

همه سرمست بهار

كه به هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه

برگ برگم همه رامشگر صحرا بودند

بزم ما رنگين بود

***

در شبان مهتاب

در دل حجله ي دشت

بوسه ميزد بلبم دختر ماه

مست ميكرد مرا نغمه ي رود

موج ميزد بدلم شوق گناه

***

دختر پاك نسيم

پاي تا سر همه لطف

با تني عطر آگين

بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد

بند بندم همه شوق

برگ برگم همه شاد.

***

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

***

آن درختم،اما

نيستم مست بهار

يا كه سر سبز اميد

ديگر اي دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

بزم مارنگين نيست

***

ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه

دشت تاريك مرا

همه جا خاموشي است

واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمي عشق؟

همه جا پائيز است

كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

سينه ام از غم بي عشقي و بی همنفسي لبريز است.

***

دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود

در دل دشت گريخت

برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند

دانه دانه همه ريخت

***

اينك ،اينك منم ودامن دشتي خاموش

اينك ،اينك منم و هيزم خشكي بي سود

شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست

كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو

در همه دشت،كجاست؟

+نوشته شده در 86/08/01ساعت12:14توسط مینا حکمت | |

دنگ... دنگ...

            

ساعت گیج زمان در شب عمر

                                          میزند پی در پی زنگ.

   زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

                             

                         لحظه ام پر شده از لذت

                                          یا بزنگار غمی آلوده است

                                                        لیک چون باید این دم گذرد

پس اگر میگریم

     گریه ام بی ثمر است

           و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است

 

دنگ... دنگ...

    لحظه ها می گذرد

          آنچه بگذشت نمی آید باز

                       قصه ای هست که هرگز دیگر

 

نتوان شد آغاز

           مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

 

بر لب سرد زمان ماسیده است

      تند برمی خیزم

                 

                       تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد آویزم

            آنچه می ماند از این جهد به جای:

                                     خنده لحظه پنهان شده از چشمانم

و آنچه بر پیکر او می ماند:

                             نقش انگشتانم

 

دنگ ...

         فرصتی از کف رفت

                    قصه ای گشت تمام

                            لحظه باید پی لحظه گذرد

   

تا که جان گیرد در فکر دوام

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر

                

                   وا رهانیده از اندیشه من رشته حال

       وز رهی دور و دراز

                    داده پیوندم با فکر زوال

 

پرده ای می گذرد

                پرده ای می آید

                         

                     می رود نقش پی نقش دگر

                                            رنگ می لغزد بر رنگ

          

ساعت گیج زمان در شب عمر

                             می زند پی در پی زنگ

دنگ ... دنگ ...

دنگ

+نوشته شده در 86/06/07ساعت12:10توسط مینا حکمت | |

+نوشته شده در 86/05/18ساعت8:9توسط مینا حکمت | |

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالــــت شکسته است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشـــــــنگترين داستان زندگی اســـــت که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشـــــی سپردن قشنگ ترين احــــســاس زندگی است.

عـــميـــــق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجـــــود آدمها و بســــتن چشــــمهاست

+نوشته شده در 86/05/17ساعت13:40توسط مینا حکمت | |

شــــــــــده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟
شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟
شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟
شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟
شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟
شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟
شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كــــــني؟
شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟
شده تا حـــــالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟
شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
شـــــــــده تا حالا اه بَشه .... ! ديگه خسته شدم از اين شـــــده ها از اين همه تكرار
راسته تكرار تا ابديت
اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد من نوعي نتونم تحمل كنم اين همه سختي اين همه زجر رو تحمل كنم
چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره
نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم
اما خدا به خدا گريه خودت بسه
بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعــني چي؟
من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...
امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد
اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه
ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چیز ...

+نوشته شده در 86/05/17ساعت13:36توسط مینا حکمت | |

+نوشته شده در 86/05/13ساعت11:39توسط مینا حکمت | |

خدایا

من در کلبه فقیرانه خویش

چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

+نوشته شده در 86/05/08ساعت12:51توسط مینا حکمت | |

وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو می دهد تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده

+نوشته شده در 86/05/07ساعت11:37توسط مینا حکمت | |